امروز که اینها رو می نویسم مدت سه ماه هست که با چالشی جدید روبرو هستم . گرچه ممکنه که خیلی ها فکر کنند که شنیدن موسیقی بسیار آرام بخشه و من منکر اون نیستم اما مطمئنا اگر موسیقی کار کرده باشید یا در کنار کسی که موسیقی تمرین می کنه بوده باشید قبول می کنید که تحمل تکرار تمرینات موسیقی به مدت چند ساعت به طور مداوم برای مدت متوالی کار ساده ای نیست ... از قضا همسایه های جدید ما هم با صبری اندک در این مدت ما رو سرشار از تذکرات وقت و بی وقتشون کردن که منجر به تنظیم برنامه ای شد که بازه زمانی برای تمرینات من مشخص کرد که از 9 – 12 صبح و 4 – 8 بعد از ظهر بود . اما دیروز وقتی ساعت 4:10 با صدای زنگ در از پای پیانو بلند شدم فهمیدم که تحمل جناب همسایه به سر آمده و البته تحمل من هم از این مشاجره ها به سر آمده بود . این بهانه ای شد برای فکر کردن جدی به این موضوع که البته برای خود من هم مدتی بود به مسئله ای جدی تبدیل شده بود ...
وقتی 9 ساله بودم پدرم یک ارگ2/5 اکتاوی قرمز رنگ سوغاتی آوردن و من از اون موقع هر آهنگی رو که می شنیدم می زدم .. بعد از اون وقتی در امتحان ورودی تیزهوشان قبول شدم بابا یک ارگ 5 اکتاوی کاسیو برام گرفتن و من موسیقی رو بصورت گوشی دنبال کردم و به قول بچه ها رهبر سرود مدرسه بودم . اول دبیرستان هم که رفتم دزذ خونمون رو زد و ارگ من رو هم برد و بعد اون بابا یک ارگ یاماها برام گرفتن . از سال 75 تمرینات موسیقیم رو با کلاسهای پیانو شروع کردم و در هفته 3 بار وقت تمرین می گرفتم و روی پیانو تمرین می کردم تا سال 79 . سال 79 که دانشگاه رفتم توی دانشگاهمون پیانو بود و من اونجا می رفتم و تمرین می کردم . بیشتر این مدت به سبک کلاسیک علاقه داشتم. بعد از دانشگاه در سال 86که با شوهرم به شیراز اومدیم دوباره کلاسهام و تمریناتم رو جدی تر گرفتم و این بار یک پیانوی یاماهای مکانیکی خریدیم ... و در کنار روزی 3 ساعت تمرین ، تدریس رو هم شروع کردم و شاگرد خصوصی می گرفتم ...همه اینها به خوبی پیش می رفت تا وقتی که من صاحب کودکی با ارزش به نام آقا متین شدم ... بعد از اون به سختی می تونستم وفا داریم رو به زمان تمرینات حفظ کنم و کم کمک برنامه روال جدیش رو از دست داد تا اینکه امسال کلاسهام رو به صورت یک هفته در میان درآوردم تا فراغ بال بیشتری داشته باشم ... اما باز هم به خاطر تدریس دکوراسون و سایر پروژه ها گهگاه انقدر کارم زیاد می شه که به تمریناتم نمی رسم ...
همه اینها باعث شد که خیلی جدی این موضوع رو به چالش بکشم و هدفم رو از این مسیر مورد بررسی جدی قرار بدم . الآن که اینها رو می نویسم تصمیمم رو به طور جدی گرفتم که دیگه کلاس پیانو به این صورت نرم چون کلاس یعنی اجبار تمرین و من بعد از بچه دار شدنم درگیر تمرینات پیانو با سرعت بالا و سختی ملودی ها و گامهای کروماتیک و تئوری موسیقی کلاسیک و ... شدم که بیشتر حالت تمرینات نظامی برام داشته که باعث افزایش تمرکز و هماهنگی چشم و دست و ذهنم می شد و نه حتی با چاشنی کمی لذت! به علاوه احساس می کنم آزاری که به این واسطه به اطرافیانم می دم - از وقتی که به واسطه تمریناتم از گذروندن با کودکم می گیرم تا آزار صوتی برای همسایه ها و خانواده داره-"از اون جایی که می خوام انسان اخلاق مداری باشم" از نظر اخلاقی ارزشش رو نداره . و مهمتر از همه مباه بودن این امر از نقطه نظر مذهب و اهداف معنویم هست که شاید اصلی ترین دلیل من برای کنار گذاستن تمرینات پیانو باشه.
البته در اینجا باید از حمایتهای مداوم همسرم در این راه خیلی خیلی تشکر کنم که همیشه مشوق و مکمل من در هر تصمیمی بوده و البته ذکر کنم که از راهی که رفتم هم پشیمون نیستم چون بینشی به من داد که بتونم کمی موسیقی رو بهتر درک کنم و البته به شناختی هرچند ابتدایی در انتخاب موسیقی و دوری از موسیقی های مبتذل دست پیدا کنم و در آخر هم از پدر و مادرم ممنونم که همیشه کمک کردن که ما با آزادی ببینیم و بیندیشیم و انتخاب کنیم ...و گرچه ما همیشه با رویکرد مذهبی بزرگ شدیم اما آزادی این جور انتخاب ها رو داشتیم و این جای تشکر و قدر دانی داره ... از همه دوستانی هم که این متن رو می خونن خواهش می کنم که برای من دعا کنند که بهترین و درست ترین تصمیم رو در این راه بگیرم . ممنونم .
دیروز وقتی به در آموزشگاهی که در آن دوره معماری داخلی
تدریس می کنم رسیدم با صحنه ای مواجه شدم که من را میخکوب کرد . اصل داستان از این
قراراست : محل آموزشگاه مذکور یک خانه قدیمی احتمالا مربوط به اوایل قرن حاضر شمسی
هست-1- که 5 ماه پیش با درخواست مدیر آموزشگاه ما دست به انجام
بازسازی های ظاهری و کم خرجی زدیم که شامل کاهگل کردن دیوارهای حیاط و استفاده از
رنگ نمای مشابه کاهگل در دیوارهای بیرونی بود که با رنگ کرمی برای در ها کامل می
شد و حس متفاوتی به ساختمان داد و کمی از
ارزشهای ازدست رفته سنت آن را احیا کرد . بعد
هم در قسمت ورودی حیاط زیر ساباط را من خودم با طرحهای گرافیکی برگرفته از فضای
معماری سنتی ایران نقاشی دیواری کردم که کمی تفاوت فضای علوم امروز در ساختار
فضایی دیروز را تداعی کنم . همه این کارهایی که انجام شد تحولی در فضای فرسوده
ساختمان و کوچه بود .
در تهران چند سالی
هست که معاونت زیباسازی شهرداری شیوه جدیدی را برای نقاشی های دیواری در سطح شهر انتخاب
کرده که دربرگیرنده کارهای موزائیک ، ترکیب موزائیک و نقاشی ، و نقاشی هست که اغلب
تمام کارها موضوعیت معماری یا طبیعی دارند و البته با بدنه ساختمان پشتی خود و با
معماری آن بخش از شهر ترکیبی واقعی و
هماهنگ و مرتبط ، ایجاد می کنند . درحالیکه وقتی شما یک تصویر با زمینه بنفش و
گلهای صورتی و علفهای سبز و ... را روی یک در و دیوار یک خانه قدیمی در یک کوچه
شلوغ می بینید تفاوت و ناهمگونی و شلوغی آزاردهنده تصویر را کاملا احساس می کنید
طوریکه تمام شاگردهای من که تازه 3 ماه است در زمینه معماری داخلی کار می کنند به
عدم تناسب این طرح با فضا پی بردند .به نظر من این کیفیت پایین طرح و تصویر به دلیل
نظارت غلط مدیریت آموزشگاه در قرار دادن افراد در جایگاهی که به آن تعلق ندارند اتفاق
می افتد طوریکه مسئولیت هایی به افراد واگذار می شود که توانایی و علم و تجربه
کافی در آن زمینه را ندارند .-2-اما در حوزه
هنر و معماری ، این جور اعمال زنگ خطری جدی برای هنر شهری ما محسوب می شوند که
البته در این ولوشوی اجتماعی چه جایی برای هنر شهری! متاسفانه
با نظارت غلط مسئولینی که خود اغلب سر جای خود نیستند ! گهگاه کارهای هنرمندانه و
زیبایی هم که در حوزه هنر شهری انجام شده از بین رفته یا دستخوش اتهامات و
اعتراضات گشته است. مثل محو شدن نقاشی های زیبای شاهنامه در مشهد که معاون روابط عمومي
آستان قدس با افتخار مسئولیت این عملیات عجیب را بر عهده گرفته اند .بهرحال اگر
افراد متخصص مسئول این جور امور باشند، می توانند این شلوغی و بی نظمی را تعدیل
کنند و کمی معابر شهرمان را زیباتر کند. با این حال می بینیم که طرح های بد سبب
زشتی دوچندان فضا های معماری و شهری می شود و بر عصبیت بصری افراد می افزاید.
و خاطره ای در همین باب از یکی از دوستان :
"چند روز قبل سوار تاکسی سمندی شده بودم . راننده که میانسال مردی بود با ته ریش چند روز نتراشیده ، تا به مقصد برسیم از همه چیز داد سخن سرمی داد و انتقادی می کرد و مدام غرغر می کرد . مدتی که گذشت و دیدم روحیه منفی اش بیش از حد روی اعصابم رژه رفته ،خواستم بحث را عوض کرده باشم گفتم :« ولی اگه نگاه کنین قالیباف خوب به تهران رسیده ها.همین نقاشی های دیواری رو ببینیین. چقده با صفا قشنگن . چقد ظاهر شهر روعوض کرده . چقد تو چشم نوازی موثره ...»
که آقای راننده از تو آینه نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و دستش را روی فرمان کوبید و گفت :« کجاش خوبه آخه ؟ آخه آدم .... ،گل و بوته و دار و درخت رو روی دیوار خیابون می کشه ؟ همین هفته قبل یکی از همکارای ما ، شب بوده خواسته بزنه بغل وایسه . فکر کرده اونجا چمن کاری شده است . نگو دیوار بوده با نقاشی چمن کاری ! این بدبخت هم زده به دیوار و جلو بندی ماشینش کلا اومده پایین . آخه آدم این درد رو بره به کی بگه؟!»
و
اینگونه است که همواره سر جای خودمان در جا می زنیم! مثل همیشه قضاوت با خود شماست!
پ.ن1: با توجه به شیوه معماری ساختمان این حدس من است
پ.ن2:البته این امر امروزه در کشور ما یک روال عادی شده و احتمالا همه ما مثالهای فراوانی از نمونه های آن را در خاطر داریم !
پ.ن3:عکسهای زیادی برای متن فوق آماده کرده بودم که متاسفانه به دلیل سرعت پایین اینترنت قادر به اپلود آنها نشدم . در این رابطه پوزش مرا بپذیرید.
از قضا آهنگی که این هفته برای فلوت داشتم آهنگ روسی "ولگا" بود ... ما در دوران درخشان راهنمایی و دبیرستان در مدرسه فرزانگان خودمون روش یه شعر گذاشته بودیم ومی خوندیمش . امروز که این آهنگ رو می زدم احساسات عجیب و قدیمی در من ظهور کرد که مربوط به عمق اون روزها می شد . شعرش رو براتون می نویسم
ما فرزانگانیم در راه دانش قربانیم ما فرزندان تیزهوش سازمانیم! در دل عشق بازی پرورانیم
با دفتر و کتاب شد زنگهای تفریح خراب با گچ نوشتیم روی تخته سیاه ای سازمان گر ما نباشیم نیستی تو
فکر کنم شعر خودش گویای احساسات عجیب ، غرورآمیز! و سرخورده ما در اون روزها باشه!
سازمان همون سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان هست که مدارسش تحت عنوان تیزهوشان نام گرفتند.مدارسی که اون روزها کمی گمنام تر بودند و بالعکس این روزها تب ورود به اونها همه گیر شده . در وبلاگ دیگه ای که دارم –حس قشنگ- در یک مطلب کمی درموردش صحبت کردم . متاسفانه جوی که در این مدارس رایجه مشکلاتی داره که بیشتر پنهانه تا آشکار . اغلب تب درس خوندن با یک حالت چشم و هم چشمی ترکیب می شه و رقابت جهت عقب نماندن باعث می شه بچه ها خیلی تک بعدی بار بیان ..گرچه این روزها در بیشتر مدارس این جو رایج شده اما باز به مراتب در تیپ مدارس تیزهوشان شدیدتره. این موضوع برای دختر ها مسائلی رو در پیش داشته که الآن ما بعد از 11 سال که از دیپلم گرفتنمون می گذره این رو بطور تجربی می بینیم . از اون جایی که برادرم و پسرداییم هم در مدرسه پسرونه همین سازمان بودن می دونم که برای پسرها هم مشکلاتی در پیش داشته ... الآن نمی خوام به این موضوع بپردازم گرچه خیلی بحث داغیه . البته من الآن که سالهاست از اون روزها می گذره معتقدم که اون موقع خود ما انتخاب می کردیم و افتخار می کردیم که در این محیط هستیم و هنوز هم گاهی بچه هایی رو که در این مدارس تحصیل می کنند می بینم می فهمم که اونها هم درگیر همین احساسات هستن .
با خوندن دوباره این شعر یاد روزهای از دست رفته کودکی و نوجوانیم افتادم که بطور ناخودآگاه اما خودخواسته همه اش مشغول درس بودم و شاید این احساس امروزم ثمره خلا اون روزها بوده .
بین همه کلاسهایی که تدریس می کنم کلاس دکوراسیونم رو که در آموزشگاه خصوصی تشکیل می شه بیشتر از همه دوست دارم ... گرچه 5 تا شاگرد بیشتر ندارم اما جمعی دوستانه و مشتاق و با انگیزه هستند که همین لذت حضورم رو در کلاس دوچندان می کنه. به علاوه این 5 نفر هر کدام نمونه هایی متفاوت از انسانهایی بسیار متفاوتند که هرگز تجربه های معمارانه نداشتند و این هم یه بخش جذاب قضیه است ... سختی این کلاس البته برای من اینه که نگاهی متفاوت رو به موضوع دکوراسیون که موضوعی لوکس به نظر میاد در پیش گرفتم و به موازاتش درحال انجام پروژه ای تحقیقی هستم که بتونم زیبایی ظاهری رو هم بطور ساده و البته ارزان در زندگی های ساده و متوسط و حتی پایین تر وارد کرد ... امیدوارم بتونم در راه کسب معرفت حقیقت این موضوع قدمی بردارم .
"در زبور بعد از تورات نوشتیم که بندگان شایسته ام وارث زمین خواهند شد ..."
تغییر سهم زمین هم هست. سهم زندگی هم هست. مرگ سهم زندگی از تغییره . و سهم همه ما از زندگی .
