![]() |
![]() |
|
| گرچه تو هیچوقت نمی خوانی! |
|
منتظرت نشسته ام . آفتاب سوزان بر سنگهای سفید آنچنان می تابد که گویی می خواهد از زمان برای عرضه خود پیشی بگیرد . چشمانم را بر سنگها می دوزم .برق سفیدیشان نگاهم را به سیاهی می کشاند . تصویر آن دختر از جلوی چشمانم کنار نمی رود .یادش همراهم مانده . از او که جدا شدم بی اختیار برایش دعا کردم . هنوز برایش دعا می کنم. گویی می دانم دعایم برآورده شده .با این حال باز هم دعا می کنم...برایم نوشت اختی فی الله...آن لحظه با نگاهمان از وجود هم گذر کردیم . و سپس از هم...
قدمهای آرام تو بر سنگهای سپید خبر آمدنت را می آورند.با لبخند شیرینت دستم را می فشاری.چشمانم برابر تو دلم را رسوا می کنند. به رد قدمها نگاهی می کنی و زیر لب تو هم دعا می کنی .نیازی نیست چیزی را بخوانی .هر آنچه را باید از کتاب دلم خوانده ای.تو دیگر اهل کدام دیاری نازنین؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:28 توسط طاهره |
|
|
منتظرت نشسته ام . آفتاب سوزان بر سنگهای سفید آنچنان می تابد که گویی می خواهد از زمان برای عرضه خود پیشی بگیرد . چشمانم را بر سنگها می دوزم .برق سفیدیشان نگاهم را به سیاهی می کشاند . تصویر آن دختر از جلوی چشمانم کنار نمی رود .یادش همراهم مانده . از او که جدا شدم بی اختیار برایش دعا کردم . هنوز برایش دعا می کنم. گویی می دانم دعایم برآورده شده .با این حال باز هم دعا می کنم...برایم نوشت اختی فی الله...آن لحظه با نگاهمان از وجود هم گذر کردیم . و سپس از هم...
قدمهای تو آرام بر سنگهای سپید خبر آمدنت را می آورند.با لبخند شیرینت دستم را می فشاری.چشمانم برابر تو دلم را رسوا می کنند. به رد قدمها نگاهی می کنی و زیر لب تو هم دعا می کنی .نیازی نیست چیزی را بخوانی .هر آنچه را باید از کتاب دلم خوانده ای.تو دیگر اهل کدام دیاری نازنین؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:27 توسط طاهره |
|
|
کوچه های تنگ و خاک آلود را آب پاشی کرده اند.بوی نم خاک همه جا را پر کرده. من و تو سر مست دست بر بدنه دیوارهای کاهگلی می کشیم و می دویم . پرتو آفتاب بر نقوش رنگین دیوار زیبایی غروب را دو چندان کرده. لبخند توست که همه این لحظه را جاودان می کند . تقریبا به ورودی مسجد رسیدیم .مثل همیشه راهنمای گروهی توریست با خادم مسجد سر بالا رفتن از مناره ها کلنجارمی روند.مسجد را هم آب پاشی کرده اند. به سمت محراب می رویم...اینجا هر چیز که بگوییم دوتا می شود. شاید هم بیشتر.می ایستی.من هم پشت تو . همه این خاطره برای با توبودنش بیاد ماندنی است...و صدای خادم مسجد که ...کفرات گرفته ها...بروید بیرون...اینجا که جای نماز نیست ...
آری. اینجا همان عکس روی بیست تومانی است. مسجد جامع یزد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:50 توسط طاهره |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 16:2 توسط طاهره |
|
|
سلام به همه دوستان . به گمانم بلاگفا دچار مشکلی شده . مدتی است که برای هر یک از دوستانم در بلاگ فا پیامی می گذارم در پاسخ بلاگفا می نویسد:"امکان درج نظر وجود ندارد " امیدوارم این مسئله به زودی حل شود . به هر ترتیب در اینجا از همه آنهایی که با نظرات زیبای خود محبتشان را نثارم کردند تشکر می کنم و عذر خواهی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:43 توسط طاهره |
|
|
زمان رفتن تو نزدیک است . به تو می نگرم . غمگینم ...از دوریت . لبخندی بر لبم می نشیند . خوشحالم ... از سفرت . نمی دانم در فراقت روزهایم چگونه می گذرد . نمی خواهم به آن بیاندیشم . حتی نوشتن پیرامون آن چشمه چشمانم را به جوش می آورد . چشمانم را می بندم تا جوی نمناکش دلت را نلرزاند . آرامی . آرام تر از همیشه . گهگاه مهربانتر از همیشه . کمیاب تر از همیشه . می دانم محکم گام بر خواهی داشت . به تو افتخار می کنم . و ممنونم از همراهیت ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:50 توسط طاهره |
|
|
در را می بندم .باید به سرعت به طرف پنجره اتاق بروم، پرده را کنار بزنم، طناب حصیر را بگیرم و آن را به سمت پایین بکشم. حصیر لوله شده را به بالا برانم و بیرون پنجره را نگاه کنم. برای همه این کارها فقط 120 ثانیه فرصت دارم. اما می دانم اگر بیشتر هم طول بکشد، باز تو منتظرم ایستاده ای تا در هر صبح درخشش آفتاب را بر تار موهایت ببینم .شکوفه لبخنده ات را احساس کنم و با نگاهم بدرقه ات کنم . از آن لحظه که در را می بندم تا وقتی آخرین حرکت انگشتان زیبایت را به نشان خداحافظی از پشت دیوار همسایه می بینم 4 دقیقه هم طول نمی کشد. چشمانم دیگر تنها تصاویر ذهنم را دنبال می کنند . بر می گردم . تخم مرغ و ماهیتابه ، آغاز تکرار قصه جدید امروز من است . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:16 توسط طاهره |
|
|
انگار که مرز بین همیشه و هرگز تنها به باریکی یک موست ... و تمام زندگی انتخاب است . می دانم که انتخابم چیست . گمان می کنم تا به حال انقدر در انتخابم آگاه نبودم . انتخاب بین همیشه یا هرگز . انتخاب بین سکون یا حرکت . انتخاب بین جماعت یا تنهایی . انتخاب بین من و ما . در هر طلوع خورشید روشنایی را به ارمغان می آورد ... انتخاب من هم روشنی است . به برکت این لحظه عزیز، انتخاب من تو یی . |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:50 توسط طاهره |
|
|
ساعت 8 صبح است . بوی شدید بنزین تمام فضای ماشین را پر کرده . مونیتور(صفحه نمایش) ذهنم به سرعت تصاویر این سفر را مرور می کند . نمی دانم از چه بنویسم . سرت را بر شانه ام گذاشتی . می گویی از سر صبح برای این لب تاپ( رایانه شخصی) بخت برگشته هم غر می زنی . به این فکر می کنم که چقدر زبان ما با هم متفاوت است . نمی خواهم جوابی بدهم . سکوت می کنم . و به این می اندیشم که آیا این سکوت پنجره ای به شناخت است یا نه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 21:26 توسط طاهره |
|
|
صدای تیک تاک ساعت بهانه است . سفتی بالشت هم بهانه است . دلیل بی خوابی امشب من اینها نیست که اگر بود چشمانم به سقف اتاق میخ نشده بودند . امروز طعم نشاط و شادی سفر شیرینت هنوز در جانم بود که حقیقت تلخی را چاشنی آن کردی ... و چقدر ساده شادی جای خود را به غم می دهد . دلیل بی خوابی من همان بود . یک جمله گاهی آبستن هزاران سوال است و انگار که تک تک آنها با هلهله و ازدحام ، نوبت دیگری را زیر پا می گذاشت تا تراوش کند .به گمانم چشمان من منتظر و وظیفه شناس ، مسئول رسیدگی به همه این سوالات بودند و وجدان کاری ، خواب را از آنها ربوده بود . تنها تکاپویی برای پنهان نمودن این مسئولیت شناسی بد هنگام از توست که کم کمک گرمای سکوت را در چشمانم می نشاند ................................. صبح است . فشار همه آنهایی که دیشب پشت در پلکانم مانندند مغزم را منفجر خواهد کرد . باید بیدار شوم . امیدوارم فرصت رسیدگی به همه شما برسد . لطفاً صف بگیرید... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 6:9 توسط طاهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
هر وقت به روز رستاخیز فکر می کنم و می اندیشم که هر چه در زندگی بر ما گذشته مثل فیلمی جلوی چشممون میاد قلمم رو بر می دارم تا آنچه که برام مهم هست رو ثبت کنم . زندگی من و تو یه فیلمه! هر چی فکر کنی هم یه سکانس ازش تهیه می شه ... به همین سادگی.
|
|
RSS
|