![]() |
![]() |
|
| گرچه تو همه را می دانی!!! |
|
"هی ... بیدار شو عزیزم ... خوشکلم ... کوچولوی من ... قند عسل ... تپل مپل ... پاشو دیگه ..." اتاق تو – تو روی تخت خوابیدی – من از پنجره خود نمایی خورشید رو در آغاز روز تماشا می کنم . به سراغت میام .اینها اون عبارت هایی هستن که وقتی می خوام از خواب نوشین بامداد رحیل بیدارت کنم دست به دامنشون می شم . اما خودت بهتر می دونی نتیجه چیه !! تو خودت رو واسه من لوس می کنی و من رو با لبخند پی کارم می فرستی . خواب های تو عجیب ترین و رویایی ترین بخش وجودت هستن . همیشه دوست دارم بدونم اونجا، بین خوابهات چه خبره! من رو اونجاها راه می دی ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 6:30 توسط طاهره |
|
|
در یک شب تاریک ، من و تو به تماشای یک فیلم نشستیم . یک فیلم ساده ... از یک اتفاق ساده . یک عشق به سادگی نگاه . اون فیلم ما نبود . اما تکرار فیلم ما بود . میدونم که توهم به همین فکر می کنی . ما روزهای تاریکی رو پشت سر گذاشتیم . اما امروز یکسال هست که می گذره ... و ما با هم دوام آوردیم . دیشب با هم اون فیلم رو دیدیم و برای روزهای بربادرفته مون با هم گریستیم." صبور باش، فردا حکایت این بازی هم تمام خواهد شد ... " اون وقت ، من می مونم و تو و یه دنیا خاطره .و یه دنیا امید ، و یه تخت که تو روش خوابیدی ... من در کنار تخت دستهات رو گرفتم و قصه مون رو برات می خونم . و تو گوش می دی . ما باز تنهاییم ، بروی تخت میام و در آغوش می گیرمت حرفهایی می زنیم که واضح نیست ... مثل نجواست و بعد هر دو شب به خیر می گیم و به خواب فرو می ریم ... خوابی ابدی . کات |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 16:4 توسط طاهره |
|
|
کوچه های خالی و پیچ در پیچ شهر یزد . ظهر یک روز آفتابی . اوایل تیر ماه ... من دست تو رو در دستهام گرفتم و روی سنگفرش کوچه ها با هم راه می ریم .و دستای دیگه مون رو روی دیوارهای کاهگلی می کشیم ... نقشی از ما بر روی دیوار تا همیشه برجا می مونه ... تند می ریم تا طعم تند آفتاب درخنکای سایه ساباط ها ، لذت این همراهی رودوچندان کنه . تو داری با شیرین زبانی تند و تند از خاطرات جامونده این چند روز گذشته برام می گی و من در بهت تو رو تماشا می کنم ... چقدر بزرگ شدی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 19:32 توسط طاهره |
|
|
دوربین تصویر دخمه ای رو بالای کوه نشون میده ... می چرخه و آروم از یک تصویر هوایی وارد فضای دخمه می شه . من و تو با هم لبه دخمه ، وسعت کویر رو به تماشا نشستیم . خورشید در حال طلوع کردن هست . ما با هم دستهامون رو به سوی آسمان بلند می کنیم و با چشمهای بسته در دل دعا می کنیم . یواشکی چشمهام رو باز می کنم ، اما تو هنوز آرام در دل نجوا می کنی . می گم اینجا خونه ماست . ما اینجا همه آسمون رو داریم ! چشمهات رو باز می کنی و لبخند می زنی . نقشت رو خوب بلدی بازی کنی ... رو به سمت خورشید می کنی و ترانه ای کودکانه رو می خونی ... انگار که بخوای من رو بخوابونی . من هم چشمهام رو می بندم و با صدای تو به مهمانی طلوع می رم ... آرام و بی دغدغه ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 18:31 توسط طاهره |
|
|
نمی تونم جلوی اشکام رو بگیرم ... خسته ام و منتظر غروب آفتاب لب پنجره نشستم . باز هم تو خوابی ... اشکام همینجوری میان پایین . انگار تمومی ندارن . چشمه شونم خشک نمی شه این فراقی که وقتایی که خوابی بین من و تو اتفاق میفته دستام رو به نوشتن از تو می کشونه... باز هم میان ... اشکا رو می گم . چقدر فاصله است بین آدما. نگا کن... و چقدر خدا نزدیکه ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 19:22 توسط طاهره |
|
|
آه ای قصه تو در جان و تن من جاری
دلم آن سوی زمان با تو آیا دارد وعده دیداری؟ چه شنیدم ؟! تو چه گفتی ؟! آری؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 21:6 توسط طاهره |
|
|
۶. بالاخره ما هم بر گشتیم ... به شهر انسانهای مریض ... به شهری که مردمش معتاد حرکات نمایشی کاذب شدن ...یا به قول استاد شهر کافرا! تا اونجایی که می تونیم فاصله می گیریم...این خواست ما بود . اما این نمایش کاذب می خواد دامن ما رو هم بگیره .من نگرانم . برق نگرانی رو در نگاه توام می بینم . انگار که توام نمی خوای بر گردی .. نمی دونم . دعا می کنم و می سپارم به خدا . باز هم صبحه . و بهار چه طراوتی داره . یادمه یه بار ازت پرسیدم که از خدا چی می خوای .. انگار گفتی " یه گاو " ! و من فکر کردم ... یه گاو، یه باغچه کوچولو، یه مرغ و یه خروس، یه کلبه ، و یه دشتو یه آسمون و یه رودخونه طبیعت... اونقدر که هیچوقت سیر نشی... حالا فهمیدم چرا گفتی یه گاو!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 8:12 توسط طاهره |
|
|
۴. دیگه تقریباً خورشید طلوع کرده .نور اون از پنجره رو به شرق اتاق کاملاً وارد اتاق می شه و همه جا رو روشن می کنه – تو لحاف رو روی سرت می کشی . کنارت می شینم و آروم لحاف رو کنار می زنم ... می گی" اِ... روز شد؟! " خواب نوشین بامداد رحیل رو دوست داری و اغلب از دستش نمی دی ! کنارت دراز می کشم و آروم در آغوش می کشمت و می گم : " صبح به خیر سپهر الکتریک " یه دفع بلند می شی – چرا؟ ... نفهمیدم ! میری ... و انگار که حس خوابت رو جا می ذاری – من می مونم و یه رخوت عجیب از خواب که با گرمای تابش خورشید و نسبم سکر آور بهار شیراز همراه می شه – کش و قوسی میام و می شینم . دفترم و بر می دارم و فکر می کنم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 8:11 توسط طاهره |
|
|
۵. نمی دونم چرا همه اش وقتایی که خوابی سکانسهای من شکل می گیرن . آخه اینجوری استعداتت شکوفا می شه . همه نقشت رو خوابی – باید یه کم توی دیالوگها تغییر بدم . اما این رو می دونم که در سکوت و آرامش و سادگی زندگی می کنی . حتماً اینجوری لذت بیشتری از هستی می بری ! نمی دونم....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 8:11 توسط طاهره |
|
|
۳. وقتی می خوابی رو به آسمون هستی . دستهات رو مشت می کنی و دو طرف سرت رو بالش می ذاری. لبات رو ور می چینی انگار بخوای گریه کنی . صاف و آروم و در قالب یه مستطیل می خوابی . ( اینها رو می گم تا کرکترت با جزئیات خلق شه ) . به بیرون پنجره نگاه می کنم . توی آسمون آبی بعد از ظهر چهارشنبه نیمه فروردین ابرهای خاکستری دارن میان . درختهای همسایه سبز شدن . تازه به خونه همسایه دقت می کنم .. می بینم معماری قدیمی جالبی داره به ساختمونهایی که در شمال و جنوب حیاط قرار گرفتن. در سمت جنوب ایوونی هم بین دو اتاق داره . بر می گردم به تو نشون بدم ما تو رو خواب برده . صدای نفسهای آرومت نشون از یه خواب خوب و میان وقت داره . پس به آهستگی بیرون می رم ت یه وقت بیدارت نکنم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 8:10 توسط طاهره |
|
|
۲. دوربین ... نور.. صدا .. اَکشن شروع شد . به همین سادگی . می گن کلید خورد . توی اولین سکانس تو داری با لبهای خشک میگی " بینگو. بینگو " . من خوشم میاد و بهت می گم تکرار کن . تکرار می کنی . بعد ازت می خوام با لبهای خیس این کار رو بکنی ... قبول نمی کنی – من خودم لبهات رو خیس می کنم و تو آروم می گی " بی..اَ.. گا..نو..." ! بعد خودت لبهات رو خشک می کنی و می گی " بینگو. بینگو " ! چه خوشی کودکانه ای داری... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 8:8 توسط طاهره |
|
|
به نام خداوند بخشنده مهربان همیشه در این فکرم که تو چرا نمی ری بازیگر شی ، یا چرا نرفتی . از نظر من تو یه هنرپیشه کاملی . شاید کمی غیر حرفه ای ! من در تیررس نگاه تو می نشینم ، حتی از پشت پلکهای بسته . و فیلمی رو می سازم که بازیگر اصلی اون تویی ...! اسم فیلم رو هم می ذارم ...... چی بذارم ؟ نمی دونم ، باید جلوتر بریم . فکر می کنیم با هم . با شه؟! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:53 توسط طاهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر وقت به روز رستاخیز فکر می کنم ...که هر چه در زندگی بر ما گذشته مثل فیلمی جلوی چشممون میاد قلمم رو بر می دارم تا آنچه که برام مهم هست رو ثبت کنم . زندگی من و تو یه فیلمه! هر چی فکر کنی هم یه سکانس ازش تهیه می شه ... به همین سادگی.
|
|
RSS
|