تبليغاتX
مایاتاری نامه
گرچه تو همه را می دانی!!!
صبح است . نور خورشید طبق معمول در صفحه نمایش این دستگاه الکتونیکی-ارتباطی افتاده و باز یادآور قرارگیری نادرست آن است . من در پشت میز مشغول تکرار مکرر همه اعتقاد خود نشسته ام و حرکت تو را می نگارم ... منتظری و می ایستی ... نگرانی وحرکت می کنی ... سردرگمی و می نشینی ... آرامی و نفس عمیق می کشی . تجسم جنب و جوش تو تکاپوی کلامم را در تکرار اعتقاداتم راسخ تر می کند ... صدای زنگ تلفن همه این تار و پود را پاره می کند و مرا از جا می کند. آرامم . باز همه آنچه را می گفتم باز گو می کنم .اما این بار در حیرت شکری را نیز چاشنی آن می کنم ...حال آرزو می کنم تو آنجا آرام بنشینی ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:55  توسط طاهره | 

با تو که هستم زیبا می شوم ... زیبا بودن را از تو آموختم . نازنین ، تنهایی بهانه خوبی برای دیدن توست . آن هم نه مثل همیشه ... فرصتی برای آموختن نگاه دوباره . برای دور شدن و تمام دیدن . عزیزم ، اینجا ، در این شهر بهار نارنج ، من باز با بوی بر جای مانده تو مستم ... خاطره نگاهت مرا مهمان باران می کند . طلوعی زیبا بدرقه راهت بود . حال می اندیشم به همه آنچه که از نزدیک نمیدیدم . چند روزی بیشتر فرصت باقی نیست . به زودی دیدارمان تازه می گردد . به امید آن روز.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:17  توسط طاهره | 

سلام . برای عزیزی می نویسم که همیشه در دلم بهترین دوستم بوده . عزیزی که گرچه مدتها از هم دور بودیم ، اما هردومون صادقانه به تمامی لطافت روزهای کودکیمون وفادار موندیم ... تازگی خوابهای خوبی برات می دیدم . بوی بهار نارنج امسال ، معنای شیرینی تازهای داشت . احساس می کنم روزهای خوبیدر پیش هستن . تو نمی دونی که اون شب من چقدر برای تو گریه کردم . به اندازه تمام غم اون شبم الآن برات خوشحالم . آماده باش . سفر سختی در پیش داری . برات بهترین آرزوها رو می کنم . دلم برات تنگ می شه .این یک نامه است . مثل همه نامه های کودکی هامون که همه رو نگه داشتم . و می دونم که هیچوقت بی جواب نمونه . می دونم سرت شلوغه . اما آرزو می کنم بخونیش ... خوشبخت باشی پرنده کوچک سعادت ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:48  توسط طاهره | 

اتاق ... یک ضبط قدیمی . نواری که ملودی زیبایی را پخش می کند ، به عقب بر می گردد و باز از اول . صدایی از گوشه اتاق زمزمه می کند ...

این لحظات از کجا آمده اند ؟. من و تو در آستانه اتاق ، مبهوت ، به هم می نگریم ... چشمان زیبای تو دریایی شده . آرام تر !من در آن غرق می شوم ... دستانت را آرام تر بر گردنم حلقه کن . تاب اینهمه را دارم؟!

مادری مبهوت به ما می نگرد . می دانم . او هم از خود می پرسد این لحظات از کجا آمده اند ! رو به آسمان می کنم . خدا را شاکرم ...شکری عظیم .

ما بر گشتیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:47  توسط طاهره | 

عزیزم ... خسته نباشی . امروز من رو یاد گذشته زیبایی انداخت که با تو به طواف حرم رفته بودیم ... در گرمای آفتاب ، روی سنگهای سفیدی که چشم رو می زدن و نمی ذاشتن سر رو پایین بگیری . انگار اونا هم می خواستن بگن که خیلی وقت نداری ... نگاه به بالا کن . به حرم . به مقصود . به آسمان . به کعبه ... و دور آن بچرخ ... آه عزیزم ... چقدر زود گذشت . چقدر کم بود . چقدر خوب بود . چقدر ساده بودیم ... چقدر نزدیک بودیم ... چقدر رها بودیم ... یاد آن روزها افتادم ... من و تو و تنهایی ... عجب روزهایی بود ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:33  توسط طاهره | 

با اجازه تو :

همیشه عاشق معلم و معلمی و ... روز معلم بودم . بخصوص از سالهای آخر دانشگاه ، حس غریب خداحافظی ارادتم را به معلمینم بیشتر و بیشتر می کرد و بالاخره باعث شد جوری خودم را به آنها پیوند بدهم که کمترین احساس دوری را داشته باشم . اما به مدد خدمات نوین تکنولوژیک! و فناوری گوشی های روز بروز شیک تر از دیروز ،چند سالی است از پیام کوتاه برای یادآوری این روز عزیز و قدر دانی خیلی کوچکم از جامعه ای که همیشه به آنها مدیون خواهم بود بهره می برم . از میان خیل کثیر گیرندگان پیام هم خیلی ها اصلاً نمی خوانند! بعضی ها فرصت پاسخ ندارند و عده قلیلی با تمام ادب و احترام پاسخ می دهند و باز مرا شرمنده تر می کنند . این یک قدر دانی است از استاد عزیزم ، دکتر رحیم زاده ، با پاسخ بسیار زیبایشان من باب پیام ناقابل من :

" سلام . من از ادب و مهربانی شما درس می گیرم . به امید دیدار . رحیم زاده ."

و من ،به یاد می آورم قولی را که دو سال پیش در رابطه با همکاری در ترجمه کتاب به ایشان دادم و به سبب مشکلات ، به دست فراموشی سپردم ... 

معلمم ... همیشه به خاطر تک تک کلماتی که از شما آموختم ، مدیون و سپاسگذارم .

                                                                                                               طاهره

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:8  توسط طاهره | 

سکانس اول :

من و تو قدم زنان در کوچه پس کوچه های کاهگلی یزد ، تلاش می کنیم با حرکتی آرام و متناسب ، سیر حرکت آرام و کند معماری و زندگی گذشته را دریابیم ... چقدر زیباست ، خلوت و پیوستگی درون و برون .

گرچه آفتاب تند و گرمای سوزان ، رخوتی در عبور ما ایجاد می کند اما وقتی به سایه ساباط می رسیم ، مکثی چاشنی حرکتمان می کنیم و باز حرکت می کنیم ... تا در میدانگاه به حضور برسیم . دیوارها بلند شدن . گنبد آبی از پشت اونها پیداست ...

در جلوخان مسجد جامع ، حوضی هست و گذری از روشنایی ... مناره های مسجد ،چشمانمان را تا کرانه بی کران آسمان بالا می برد . حال باز به تاریکی و سایه سار هشتی می رسیم ، مکثی ، اجازه ای ، رخصتی ، اذن ورودی ، ... و روشنای صحن ...

تصویر دوربین باز می شود و از پشت بام مسجد جامع ، نمایی کلی از شهر یزد به نمایش در می آید ... دوباره بسته می شود و ما را در حرکت در میان بافت شهر نشان می دهد ... ما در حرکت به شهر، میدانگاه ، گذر ، محله ، کوچه و خانه توجه می کنیم ... آخر ما کوچ نشینیم !

 سکانس دوم :

من و تو در حرکت هستیم . اما این بار در حرکتی تند از میان جمعیت کثیر عابران . کسی به کسی نگاه نمی کند . همه تلاش می کنند به سرعت راه خود را پیدا کنند تا سریع تر به مقصد برسند . ماشینها با حرکت تند از کنار ما می گذرند و به کسی توجه نمی کنند . کسی هم به آنها توجه نمی کند ... قیافه ها همه عبوث و سر در گم است ... همه در حاله ای از دود حرکت می کنند اما کسی به فکر مسیر نیست ...

در کنار ما ، تصویری مبهم از انفجار رنگ و شکل روی مغازه ها می گذرد . کسی به آنها توجهی نمی کند ... آنها هم به کسی توجه نمی کنند!!! همه در حرکتند ! چشمها خسته اند...

سکانس سوم :

 کمی صبر کن ، عبور کن ، مکث کن ، حضور کن ... آخر ما کوچ نشینیم !

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 8:22  توسط طاهره | 

از چی بگم . از این چند روز یا از روز های گذشته یا از روزهای آینده . وقتی به کودکمون نگاه می کنم می بینم که چقدر حرکات اون برام بطرز غریبی آشناست! اما اصلا راضی کننده نیست . چون اون حالاتی رو که ازش خواستیم و بهش یاد دادیم اصلا انجام نمی ده! کمی بیشتر فکر می کنم ... احساس می کنم روبروی آینه ایستادیم ... اون داره حالات خود ما رو بازنمود می کنه!!! پس ما چی کاره ایم؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 8:16  توسط طاهره | 

ما دیروز " مافیا " بازی کردیم . بازی اینجوری بود که یک عده مافیا بودن و یک عده شهروند و یکی خدا  . مافیا همدیگر رو شناسایی می کردن اما مردم نمی دونستن که چه کسایی مافیا  هستن ؟!هر شب همه چشمهاشون رو می بستن . شبها ، مافیا یکی از شهروندان رو می کشتن و روزها شهروندان یکی از مافیا ، اما شهروندان ممکن بود اشتباه کنن و به جای مافیا ، یکی از خودشون رو بکشن ! بازی مبتنی بر روند کشف حقیقت بود ... بنا بر این هر کس مشکوک می شد که یکی مافیاست شروع به دلیل تراشی می کرد و توضیح می داد و نطق پیش از دستور جاری می کرد . همه می تونستن شک کنن ، دروغ بگن ، دفاع کنن و جو سازی کنن تا از اتهام مافیا بودن مبرا بشن و کمک کنن تا حقیقت اینکه کی مافیاست مشخص بشه ! ... اما هیچ کس واقعا نمی دونست حقیقت چیه جز خدا . اگه تعداد شهروندان هم اندازه تعداد مافیا یا کمتر از اونها می شد ، شهروندان باخته بودن ... و آخر بازی یک دفعه چشم همه باز می شد ... و ازفهم حقیقت متعجب و شوکه می شدن .

یاد روز قیامت افتادم ... که چشمها باز می شه و حقیقت آشکار ! دوست دارم الان چشمهام رو باز کنم !

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 19:31  توسط طاهره | 

بارون می باره... ما بین درختهای سوزنی برگ ، مسیر مارپیچی رو با هم زیر بارون قدم می زنیم ... رها و بدون چتر! تصویر روی برگهای سوزنی درخت متمرکز می شه و ما قطرات بارون رو که مثل دانه های الماس ، روی تمام سطح برگ نشستند ، می بینیم . لبخند زیبایی می زنی ، انگار که چیزی بین تو و برگها رد و بدل می شه .اما مثل همیشه ساکتی ...آرام ، با دستات تکون کوچیکی به درخت می دی و تمام الماسها رو روی سر من می ریزی ... و من می شم عروس تو ..........................  صدای ترانه کودکانه تو فضا رو پر می کنه  و همه الماسها می ریزن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 6:13  توسط طاهره | 

امروز از عکسهات می گم ... لحظات زیبایی که ثبتشون می کنی ... تو دوربینی رو به گردنت آویزون کردی و مدام در حرکتی ... در تکاپو برای یافتن . این زیبا ترین لحظات آفرینش تو رو همیشه دوست دارم ثبت کنم ... ثابتی ،اما تمام اعضا و اجزات در تمرکز برای رسیدن به آنچه که می خوای هستن ... خیلی دیدنیه . نه؟!! من در گوشه ای نشستم و به ژست بامزه تو موقع عکس گرفتن خیره شدم ...

در جای دیگه تو داری در مورد کادر و ترکیب بندی و رنگ و چیزای عجیب و غریبی حرف می زنی و من باز به تماشا نشستم ... اتاق پره از لحظات زیبا و رویایی که تو ثبت کردی . حیرت می کنم .عزیزم ، چطور اینهمه خلاقیت در لحظه ای ظهور می کنه ؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 8:16  توسط طاهره | 

ممنونم ... ازت ممنونم که انقدر کمکم کردی . انقدر بی پیرایه و آرام کمکم کردی . خسته شدی ؟ خسته نباشی عزیزم ! بدون کمکهای تو کارها پیش نمی رفت ... ممنون که کمک کردی ... ممنون که همیشه کمکم می کنی . ممنون که موندی ، تا این روزهای قشنگ ، باز به سراغمون بیان ... ممنون . 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 6:58  توسط طاهره |