تبليغاتX
مایاتاری نامه
گرچه تو همه را می دانی!!!

سلام . این بار با اجازه تو برای همه عزیزانی می نویسم که تمام دانشم و بخش عظیمی از اندیشه ام را مدیون آنها هستم . برای محبت بی اندازه و کلام راسخ خانم دکتر ایمانی ، برای اعتماد و هیجان آقای دکتر دشتی و برای سکوت و تفکر آقای دکتر مستغنی . من یکسال صبر می کنم . و ایمان دارم که انجام خواسته شما ، حد اقل کاری است که در برابر زحمات همه این سالها ، می توانم انجام دهم . از همه شما متشکرم .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 23:8  توسط طاهره | 
می خواستم همه شما را یکماه مهمان کنم . اما دریغ که مهمان های ناخوانده عالم رایانه برنامه ام را به هم ریختند ... اکنون هم دیر نیست .برای همه دوستانم سفره ای پهن گردیده . گرچه هشته ای گذشته اما مهمانی کماکان برقرار است . منتظر قدومتان هستم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 15:14  توسط طاهره | 

یکسال گذشت و چه زیبا گذشت . دیگر نمی توانم چیز دیگر بگویم به حرمت ماه مبارکی که در آن هستیم . و به حرمت همه لحظات سفر زیبایی که در کنار هم بودیم . و به برکت حضور روشنت در روزهایم . همه آن نعمتی بود از جانب پروردگارم . و بیش از همه، آن سفر . این روز ها کمی پریشانم . پریشان و امیدوار . حال و روز سفر رهایم نمی کند . تو مرا ببخش ،اگر نا آرامی می کنم . قلب زیبایت آنقدر وسعت دارد که با محبت بی پایان خود از غفلت های کوچک من بگذرد . و من شکر گذارم . از مسبب این همه روشنایی . دیگر چشمانم سفید شدند . شکر . شکر . شکر .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 14:33  توسط طاهره | 
می خواستم از حج نامه پارسال بگویم ... دوستی که دیروز آمد گفت که دو هفته همراه من بوده . و این بهترین سوغات بود برای دل تنگ من . از حج نامه که بگویم ؛ با نام بهار آغاز می شود . و این قصه در پیوندی دارد که در جایی بسته شد که گسستنش آسان نیست ، گر چه در فاصله های دنیا زمانی دراز بگذرد . اما من دستی در پیوستنش نداشتم که در گسست داشته باشم . می دانم که همو که آن کار کرد مسیر هموار خواهد نمود . حج نامه من ،پر بود از حال خوش بقیع و فریاد این بقیة الله و ناله فاطمه . و بوی پیراهن یوسف ... و طلوع کعبه و پرواز دور حرم و لذت تماشا . آن حوالی هم بهشت و دوزخ معامله می شد ، به قیمت های متفاوت : " قلبی پر از محبت شده .همچون ظرفی که در آن آبی زلال بریزند . و هرچه بیشتر از این آب می ریزند زیبایی ظرف دو چندان می شود و زمانی این آب تمام ظرف را پر می کند و لبریز می گردد . و گمان می کنم که می توانم عزیزترین آنچه که به هدیه نزد من است را فدای جرعه ای از این آب گوارا نمایم و نباشد ، هرگز نباشد که ظرف دلم از زلال محبت ایشان ، دیگر ، لحظه ای خالی بماند ... "
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:24  توسط طاهره | 
رفتنی نیست . تازه آمده ام . می دانم که هیچوقت نمی خوانی . اما این مرا غمگین نمی کند . چون می دانم که همه آن را می دانی . باور نمی کنم که بهترین آرزو هایم برای تو به همین سادگی اتفاق افتاد و من هم به همین سادگی آن را پذیرفتم . اما اینگونه است عزیزم . خوشحالم . مدتی هست که خوشحالم . از آن زمان که توانستم ببینمت شاد شدم . دیگر همیشه شاد می مانم .
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:48  توسط طاهره | 

زنگ ساعت به صدا در می آید . شوق عجیبی است . نسیم خنکی از سمت باغ پشت خانه در پیچ و تاب پرده می پیچد و اتاق را با بوی شاداب خاک باران خورده  عطرآگین می کند . دستانت به حرکت در می آیند و به دنبال ساعت ، با رقص نسیم در پرده همراه می شوند . زیبا می شوی . لبخند می زنم و جملات را در ذهنم مرتب می کنم ..." من تو را دوباره یافتم . و با تو دوباره متولد شدم . می دانم که دیگر هیچوقت فیلمنامه های مرا نمی خوانی...اما تا ابد فیلم تو در چشمان من بروی پرده می رود و من نظاره گر بازی هنرمندانه تو خواهم بود." چشمانم را باز می کنم . ساعت خاموش است و تو نیستی ... و جملات در ذهن من همچنان با هیجان در جنب و جوشند . لبخند می زنم . من هم باید بیدار شوم . وقت رفتن است .

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:16  توسط طاهره |