![]() |
![]() |
|
| گرچه تو همه را می دانی!!! |
|
کتابهایم در قفسه های کتابخانه مرا در شرمندگی می اندازند . آخرین پیغام استاد عزیزم ، و سوالهای عجیب و غریب اطرافیان بعد از آن روز موعود ،که چه شد و چه کردی و چه می کنی ... و چرا که نه و اینکه حیف از تو ! از همه عذر خواهی می کنم . به خاطر خودم نمی توانم آنگونه که شما می خواهید باشم .پس از همه شما خواهش می کنم این امر را حمل بر ناسپاسی من مگذارید ... من فقط آنگونه هستم که خودم می خواهم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 18:14 توسط طاهره |
|
|
از شاگرد های کوچک خود برایت می گویم .هر کدام وقتی می آیند دنیایی از شادی یه همراه می آورند . هر روز هفته منتظر پنجشنبه می نشینم تا برسد .آن لحظه که می رسد دوامی چند ندارد و من خود را برای انتظاری دوباره آماده می کنم . و تو گهگاه میان کار ما سرزده می آیی و سلام می دهی. می خندی و آنها به تو هم لبخند می زنند . می دانم که آنها تو را می بینند . انگار که تک تک آنها قبل از اینکه درس جدید را بگیرند و بروند تا نیم ساعت هفته بعد همه آن را می دانند . با چشهای درشتشان به من نگاه می کنند و لبخندی می زنند . به گمانم با من بازی می کنند . این بازی را دوست دارم . ای کاش هرگز تمام نشود ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:38 توسط طاهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر وقت به روز رستاخیز فکر می کنم ...که هر چه در زندگی بر ما گذشته مثل فیلمی جلوی چشممون میاد قلمم رو بر می دارم تا آنچه که برام مهم هست رو ثبت کنم . زندگی من و تو یه فیلمه! هر چی فکر کنی هم یه سکانس ازش تهیه می شه ... به همین سادگی.
|
|
RSS
|