![]() |
![]() |
|
| گرچه تو همه را می دانی!!! |
|
کوچه های تنگ و خاک آلود را آب پاشی کرده اند.بوی نم خاک همه جا را پر کرده. من و تو سر مست دست بر بدنه دیوارهای کاهگلی می کشیم و می دویم . پرتو آفتاب بر نقوش رنگین دیوار زیبایی غروب را دو چندان کرده. لبخند توست که همه این لحظه را جاودان می کند . تقریبا به ورودی مسجد رسیدیم .مثل همیشه راهنمای گروهی توریست با خادم مسجد سر بالا رفتن از مناره ها کلنجارمی روند.مسجد را هم آب پاشی کرده اند. به سمت محراب می رویم...اینجا هر چیز که بگوییم دوتا می شود. شاید هم بیشتر.می ایستی.من هم پشت تو . همه این خاطره برای با توبودنش بیاد ماندنی است...و صدای خادم مسجد که ...کفرات گرفته ها...بروید بیرون...اینجا که جای نماز نیست ...
آری. اینجا همان عکس روی بیست تومانی است. مسجد جامع یزد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:50 توسط طاهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر وقت به روز رستاخیز فکر می کنم ...که هر چه در زندگی بر ما گذشته مثل فیلمی جلوی چشممون میاد قلمم رو بر می دارم تا آنچه که برام مهم هست رو ثبت کنم . زندگی من و تو یه فیلمه! هر چی فکر کنی هم یه سکانس ازش تهیه می شه ... به همین سادگی.
|
|
RSS
|