![]() |
![]() |
|
| گرچه تو همه را می دانی!!! |
|
با صدای تو از خواب بیدار می شوم . نگرانم . دوست دارم روزها و ساعتها کنارت بنشینم و آرام و بدون هیچ عجله ، برایت بگویم که چه شد که همراهت شدم ، کنارت ماندم ، همدمم شدی و همدمت شدم . روزگارم را چه شد که از بودن با تو خسته نمی شود که هیچ ... دوریت را هم تاب نمی آورد . چه بر سرم آمد که همه خواهشم شادی و سعادت توست ...چه بگویم که به صورت تو نگاه کردن چه لذتی دارد ... و مخاطب نگاه تو شدن لذتی دیگر ... سر سفره قند کلامت نشستن جانم را شیرین می کند و شهد محبتت روزگارم را ... همه اینها را بگویم تا لحظاتی بین ما بگذرد ... تا شاید آرامت کنم ... تا شاید آرامم کند . تا شاید بتوانم باز بگویم که برای همیشه کلید خانه دلم دست توست . پس تو هم نگران نباش ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:29 توسط طاهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر وقت به روز رستاخیز فکر می کنم ...که هر چه در زندگی بر ما گذشته مثل فیلمی جلوی چشممون میاد قلمم رو بر می دارم تا آنچه که برام مهم هست رو ثبت کنم . زندگی من و تو یه فیلمه! هر چی فکر کنی هم یه سکانس ازش تهیه می شه ... به همین سادگی.
|
|
RSS
|