![]() |
![]() |
|
| گرچه تو همه را می دانی!!! |
|
بارون می باره... ما بین درختهای سوزنی برگ ، مسیر مارپیچی رو با هم زیر بارون قدم می زنیم ... رها و بدون چتر! تصویر روی برگهای سوزنی درخت متمرکز می شه و ما قطرات بارون رو که مثل دانه های الماس ، روی تمام سطح برگ نشستند ، می بینیم . لبخند زیبایی می زنی ، انگار که چیزی بین تو و برگها رد و بدل می شه .اما مثل همیشه ساکتی ...آرام ، با دستات تکون کوچیکی به درخت می دی و تمام الماسها رو روی سر من می ریزی ... و من می شم عروس تو .......................... صدای ترانه کودکانه تو فضا رو پر می کنه و همه الماسها می ریزن ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 6:13 توسط طاهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر وقت به روز رستاخیز فکر می کنم ...که هر چه در زندگی بر ما گذشته مثل فیلمی جلوی چشممون میاد قلمم رو بر می دارم تا آنچه که برام مهم هست رو ثبت کنم . زندگی من و تو یه فیلمه! هر چی فکر کنی هم یه سکانس ازش تهیه می شه ... به همین سادگی.
|
|
RSS
|